...شعر ، داستانک ، ترانه و
وبلاگت باز نمی شه بعضی پست هات حذف می شه و تو با خودت فکر می کنی خودت کی از این سرزمین حذف میشی ! دکتر شریعتی یه جایی گفته: در مملكتی كه فقط دولت حق حرف زدن دارد، هیچ حرفی را باور نكنید . یه جای دیگه هم گفته : مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ تا می توانی خر باش تا خوش باشی. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... مهربان سلام . هروقت از دست آدم ها و حتی خودم دلم می گیرد هستی ! وقت هایی که بازیگوش می شوم و شیطنت می کنم لبخند می زنی و .... مهربان . می ترسم . از خودم . از مردم . این روزها با اعتقاداتم زندگی می کنم ، حتما به من می خندی ! روزهای قبل اعتقاداتم بامن بودند اما من ... ولی از روزهای پیش رو هراس دارم . مهربان می دانم که تو هستی تا همیشه و در وجودم اما ، اما احساس دیر شدن ، دیر آمدن و یا ... نمی دانم ، حس تمام شدن آزارم می دهد . باید حرف بزنم . باید . باید . مثل کودکی که اولین تکلیف خود را می خواهد بنویسد ، اولین دیکته ی شب ، اولین بابا آب داد .اما ساعت 2 نیمه شب است و آرام در زیر پتو گریه می کند که فردا صبح جواب معلم را چه بدهد ! این روزها دقیقا مثل ریاضی دانی شده ام که معادلاتش جواب نمی دهند ، از همه خواسته که باور کنند چون نمی داند در خواب بوده یا در لحظه ای مثل حالا که جوابش را یافته اما جواب چه شد خدا می داند! مثل برگ هایی که می نویسی سفید سفید . دانسته هایم را میگویم . هنوز هیچ. هنوز دو دو تای من چهار می شود ، این اصلا خوب نیست ، نه؟ از وقتی عکستو گذاشتم توی پست قبلی خیلی بهت فکر کردم ،به این که اون یه ذره نون رو با اون همه سماجت و تلاش بالاخره برای خودت کردی یا نه ؟ به این که اون لحظه به چی فکر می کردی ؟ اصلاً اون یه ذره نون رو واسه کی می خواستی خودت؟ یابچه هات ؟ یا واسه ... چه فرقی می کنه . گنجشگک اشی مشی یادت باشه نون گرون شده ،یادت باشه اگه تا چند وقت دیگه طرح هدفمند شدن یارانه ها کارشو شروع کنه یه تیکه نونم بهت نمی رسه ، می دونی این طرح یارانه ای چیه ؟ هر چی که هست واسه یه عده نونه مثل اون پرنده بزرگه ، واسه یه عده هم بی نونی مثل خودت ، گنجشگک اشی مشی تادیر نشده دست بچه گنجشگاتو بگیر و پر بزن و برو ،پرواز کن و برو یه جایی که نیفتی تو حوض نقاشی . گنجشگک اشی مشی لب بوم ما دیگه هیچ وقت نشین * صدای فرهاد با ترانه گنجشگک اشی مشی جاش خالیه ** گنجشگک خوش به حالت بال داری ما اونم نداریم تا پر بزنیم و بریم *** خداحافظ گنجشگک، سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را. روز های خوبی بود باران هم که می بارید دخترکها آواز می خواندند و درست مثل پرنده های رها و آزاد می چرخیدند و می رقصیدند و هیچ کس کاری نداشت و هیچ کس به رقص نمی گفت حرکات موزون و در هیچ کجا کسی نگاهش مشکوک نبود روزهای خوبی بود می شد در رودخانه شیرجه زد و تن را به آب داد می شد خیس شد می شد بلند بلند خندید می شد موها را به دست باد داد و لذت رهایی را با تمام وجود چشید می شد کنار ساحل حمام آفتاب گرفت و هیچ کس نگاهت نمی کرد و هیچ کس کاری نداشت که تو از چه سرخوشی می شد بوسید و می شد زندگی کرد "فیلم تمام شد دستگاه دی وی دی را خاموش کردم و به این فکر کردم بر روی یک کره به نام زمین زندگی ها چقدر متفاوتند و به این فکر کردم بر کدام یک از ما نام زندگی برازنده تر است ما ! یا آنها ؟ روزهای خوبی ست باران هم که می بارد . حرفهایم بی صدا ماندند باز قصه من مثل هر شب شد دراز مثل هر شب گریه های بی دلیل مثل هر شب دست هایی بر دخیل مثل هر شب چشمهای سرخ من مثل هر شب لرزش پر درد تن باز هم من مثل هر شب ابری ام باز هم در فصل یخ در سردی ام یک زمستان باز شد مهمان من باز باران باز در چشمان من ها؟ چه بود این ؟ از کجا بود این عجب یک شبه ، یک سایه ، یا هذیان و تب این صدای کیست؟ کو؟ آخر کجاست؟ دوره گردی؟ بی کسی ؟ یا آشناست ؟ وای امشب باز وقت مردن است وقت دل کندن ، بریدن، بردن است باز هم تقدیر و پیشانی نوشت باز رفتن سهم من از سرنوشت تو که بودی ؟ کو ؟ کجا شد ؟ نیستی سایه بودی ، خواب بودی چیستی ؟ اولین بار که دیدمش فهمیدم فروشنده خوبیه ، می دونست چه طوری رفتار کنه ، چی بگه چی نگه ! پول خوبی هم در می آورد ، راه و رسم فروش رو خوب یاد گرفته بود ، جای خالی دوستامو که دیدم دلم گرفت ، فروخته شده بودن ! بالاخره از اونچه می ترسیدم به سرم اومد ، منم فروخت * این جوریه دیگه بعضی ها خودشونو می فروشن بعضی ها دیگرون رو ، ** صد رحمت به خود فروشایی که یه جو غیرت دارن پول فروش دیگران رو نمی خورن. *** دنیای بدی شده ، دلم گرفت . * قالب وبلاگمو عوض کردم ** قالب های متنوع رو دوس دارم *** وقتی داشتم این تغییرات رو ایجاد می کردم این حرفا اومد تو ذهنم چهره ام را عوض نمی کنم تا شاید اگر روزی مرا در خیابانی، کوچه ای ،پس کوچه ای دیدی به رویم لبخند بزنی ،دستی تکان دهی ، چهره ام را عوض نمی کنم تا اگر روزی زیر بارنی خیس دیدمت چترم را برایت بگبرم . چهره ام را عوض نمیکنم شاید هنوز دوستم داشته باشی ، این روزها همه چهره شان را عوض میکنند دیروز دختر همسایه صورتش گرد شده بود گونه هایش بر آمده و دماغش مرا یاد دماغ خوک انداخت ، امروز دختر خاله را که دیدم نشناختم چشمش آبی شده بود و لب هایش را انگار زنبور گزیده بود ، این روزها دیگر کمتر می شود کسی را شناخت . نه به خواب می روم نه به رویا کهنه شرابی می شوم برای مستی شب هایت *شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش ** کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی می باشد و می باشد می باشد و می من باشم و من باشم و من باشم و من وی باشد و وی باشد و وی باشد و وی پرنده می پرد پرنده بال دارد پرنده پر دارد پرنده آسمان دارد پرنده می خواند پرنده می رقصد پرنده می بوسد پرنده ... خوش به حال پرنده که آدم نیست خوش به حال پرنده که پرنده است. هیچ وقت به مرگ فکر نکرده بود اما حالا دیگر فرق داشت ، سایه ای که بالای سرش بود هر لحظه او را به مرگ نزدیکتر می کرد ، خواست فرار کند اما دیگر دیر شده بود ، در این لحظه به خیلی چیز ها فکر کرد به زندگی کوتاهش به این دنیای بزرگ ، به این که چر ا هیچ یک از آدمها زیر پایشان را به خاطر یک مورچه نگاه نمی کنند . + اگه آدما سر به زیر باشن شاید مشکل مورچه ها هم حل بشه ++ اگر چه خیلی ها که به ظاهر سر به زیرن براشون فرقی نمی کنه کجا می رن و از کجا رد می شن و پا رو چی می زارن +++ از قدیم گفتن پا رو دل آدما نذار و دل کسی ر و نشکن ،طفلک مورچه هیچ کس باور نمی کنه اونم یه دل خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی کوچیک داره. نیستی و دلم تنگ می شود ، مثل قافیه های ناجور یک غزل بی آهنگم و ناموزون. نیستی و گاهی دلم می خواهد فقط بدانم کجای این زمین را ه می روی ، نفس می کشی ، می خندی، نیستی و به این دلخوشم که هنوز دوستم داری . داری ؟ نیستی و دلم برای نگاهت تنگ است . یادت هست کتابفروشی خیابان شریعتی من غرق در کتاب بودم و تو فقط نگاهم می کردی ، یادت هست یک بغل کتاب خریدم و تو لبخند می زدی . نیستی ... نیستی و من به یاد کتاب شازده کوچولویی که به تو هدیه دادم هرروز آن را می خوانم و برای روباهی که می خواست اهلی شود گریه می کنم .نیستی و این روزها نمی دانم چه چیز مرا به سوی تو می کشد . یادت هست تو خوب دل کندن و نماندن را یادم دادی ، تو خوب به من آموختی گاهی باید دوست داشت و دل کند. یادت هست آن روز را که از پشت پنجره اتاقت نگاهم می کردی و من زیر باران می رفتم و از تو دور می شدم و آرام اشک می ریختم . نیستی و دلم تنگ می شود . دلم تو این شهر شلوغ تو این هیایوی غریب چه داغ بازار دروغ یه قصه تازه میخوام یکی بیاد قصه بگه بگه چی شد چوپون و نی از ماهی ها خبر بده از بره ها یکی بگه از گله ای که گرگه زد از ابرای سیاهی که می غرید و بارون می زد یه قصه تازه می خوام یه حرف تازه یه خبر یه قصه از مسافری که زندگیش شده سفر یکی باید پیدا بشه از سمت خورشید کبود همون که می گن بلده یکی بود و یکی نبود نکنه دیگه نباشی نکنه تو هم دروغی یا که از دلم جدا شی خدا جون کجایی تو ؟ نکنه حرفات دروغه نکنه چشماتو بستی شهر ما خیلی شلوغه! خداجون کجایی تو تو هم انگار با مانیستی تو هم انگار مثل اینا ! یه دروغی هیج جانیستی خداجون کجایی تو ؟ آفتابی نمی شوی و سردم است آفتابی نمی شوی و دستانم می لرزد آفتابی نمی شوی و یخ می زنم آفتابی نمی شوی و می میرم خواهش می کنم دیگر آفتابی نشو که نای زنده شدن ندارم . شنیده بودم مرداب ها همیشه مرداب هستند و دریا ها همیشه دریا اما مدتی ست مرداب های شهر ما دریا نام گرفته اند دریاها مرداب حال بگذریم از چشمه ها و برکه ها!!! دیگه فرقی نمی کرد گفت : انقدر این راهو می رم تا برسم ، رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و رفت و ...اما هیچ وقت نرسید ، یه گلابی کال روی زمین افتاده بود * زندگی بعضی وقتا چقدر تلخ می شه ** گاهی وقتا هر چقدر هم زحمت بکشی بالا خره اون اتفاقی که نباید میافته *** یه وقتایی نرسیدن هم قشنگه **** من نمی دونم بعضی ها گلابی کال نرسیده رو با این همه رنجی که واسه رسیدن کشیده و نرسیده چه جوری دلشون میاد که بخورن. دلم از حادثه ها گرفته باز از شکستن دلای شیشه ای از پروندن پرنده از درخت از تبر زدن به عشق ریشه ای دلم از حادثه ها گرفته باز از هوای مه گرفته زمین از ستاره های بی فروغ شب از دلای شک گرفته بی یقین دلم از حادثه ها گرفته کو ؟ کو دلی که دلمو داد بزنه؟ کو همونی که دوست دارم رو باز بیاد و دوباره فریاد بزنه دلم از حادثه ها گرفت خدا حالا اسم تو رو لبهای منه تو خودت گفتی دلت گرفت بخون دست من مهر اجابت می زنه فیلم "مورد شگفت انگیز بنجامین باتن" رو که دیدم احساس کردم قلبم برای بنجامین می تپه انگار دلم می خواد بنجامینی رو که کوچک شده و بی پناه توی آغوشم بگیرم و براش قصه بگم یه قصه شبیه قصه خودش. اینبار برای بنجامین نوشتم : رنج تو را گریه می کنم آن هنگام که نمی دانستی چه کنی رنج تو را گریه می کنم آن هنگام که جوان می شدی و جوان آن هنگام که با اندوهی که قلبت را پاره پاره می کرد تنها کیف کوچکت را برداشتی و رفتی . بنجامین رنج هایت را وتمام لحظه هایی را که ناگزیر دل کندن بودی گریه کردم بنجامین آرام و آهسته رفتنت را گریه کردم بنجامین من عاشق آن لحظه شدم که دیزی میانسال را در آغوش گرفتی و ... " بنجامین : همه چی زودگذره دیزی : اما عشق من به تو ، نه بنجامین : بعضی چیزا،هرگز تغییر نمی کنن" هی نگو مثل چشمانت دوستم میداری این روزها بازار دروغ داغ است. بگو این دروغ را چند خریدی؟ این روزها با ۴رنگ 40 میلیون را چه خوب رنگ کرده اند. بر روی حوض حیاط می گریم اشکم گم می شود در آب من گم می شوم در غصه هایم بی قراری ام شبیه آتشی ست دستهای تو شبیه آب یه نامه از تو می رسه صدای هق هقم میاد سلام تو اول خط چی از جون دلم می خواد نوشنی حالت چطوره نوشتی تازه چه خبر نوشتی از خاطرمون مونده هنوز خط و اثر نوشتی از دلت بگو نوشتی دلتنگ نمی شی نوشتی راستی نازنین جواب نامه مو میدی گریه امونم نمی ده چی شده ، مهربون شدی حالا که رفتی از پیشم دوباره همزبون شدی یادته اون روز بادلم بد جوری کردی تا رفیق همین که گفتم عاشقم رفتی شدی یه نارفیق یادت میاد گفتم بهت دنیا کوچیکه بی وفا کوهها به هم نمی رسن به هم می رسن آدما گفتم بهت چوب خدا هیچ وقت صدایی نداره بدبخت اون دلی که توش هیچ وقت خدا پا نذاره واسم دیگه نامه نده این روزا نوبت منه سپردمت دست خدا نفرین من واست کمه "به یاد داستانهای کودکی که همیشه کلاغ آن را به انتها می برد" آی کلاغ بیا مرا به انتها ببر دیگر از ادامه خود خسته شده ام با تو دل من مثل غزل قافیه ساز است سنگ و پی و خشت دلم از جنس نیاز است تهمت زده ای بر دل من ، سنگدلم من؟ با این همه در کز دل من سوی تو باز است می روی بی آنکه نگاهم کنی می مانم بی هیچ گله چه تفاهم قشنگی ست سکوت! "یکی از دوستان با نام (پرواز را با یاد تو آغاز می کنم ) مطلبی رو نوشته بود با عنوان" تو رفتی " که با خوندن اون مطلب یاد نوشته خودم افتادم و یاد کسی که رفته " انگشتانم بی حس گشته اند و مور مور می شوند چشمانم خشکند و تنم گویی هوس مرگ کرده است که این گونه بی تاب است و مرگ یعنی برای همیشه رفتن و مرگ یعنی لغزیدن برگی زرد از درختی پر شکوه و مرگ یعنی وداع تلخ من از روزنی که سالها از آن به های و هوی زندگی نگاه می کردم و مرگ یعنی وداع آخرین نفس او با تمام آنچه زندگی می نامید و مرگ یعنی
![]()



تا می آیم تقسیم شان کنم
جمع می شوند برای روز مبادای لب هایت .



ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |


